|
همه خفتند و من دل شده را خواب نبرد ... همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد
|
یا داور
بوی وحشت ما زمینیان را فرا گرفته
اما نمیدانیم که این ترس ز کجاست!؟
دقت کنید! دیدهاید؟
گام به گام در آشیانکهایی که
در تصورمان دفع بلا میکنند، کفاره میدهیم.1

میدانیم این تاوان را ز چه رو میپردازیم؟
مارا چه میشود؟
در نهادمان چه میکنیم؟ 2
به کجا خیرهایم و کشش به چه داریم؟
درخلوتمان به چه مشغولیم؟ 3
آیا انداختن سکهای از کیسهیمان در صندوقی از صدقات دفع خواهد کرد آنچه را که
" او" قسم به آن یاد کرده ؟! 4
گفته بود که:
" در آنیم که خود خواستهایم". 5
و" هرهنگامهای را مهلتی است". 6
ای وای بر ما 7! گوش کنید!
کائنات نیز نعره میکشند!
نمیشنوید؟!
طبیعت هم وارد به عمل گشته و خبر از" حادثه" میدهند!8
صدای نعره اش را میشنوید
این بادها

این بادها، نوید رحمت است؟!
که میروبد هر آنچه در راهش میبیند؟!
به سان طوماری در هم میپیچاندشان بالا برده و
همچو بلایی بر آدمیان فرو میریزاند آنچه را ز زمینان برچیده؟!

فریاد بر ما!
این چگونه ابریست؟!
بررندهتر از رعد است و
تو گوی قصد شکافتن آسمان را دارد!9
صدای رعدش میآید!
ز خشم غرش میکند و
میدرد باردار ابر را و
همچو سدی شکسته فرومیپاشد
خشمنده رحمتش را بر ما زمینیان!
سپس طغیان آبها را میبینید که چگونه پیمان درهم میشکنند و
به حریم خشکی تجاوز میکنند!

و شیون در واویلا را ز بهت به جای میگذارند!؟
سفید رحمتش را دیدهاید؟
در سرزمینهایی که ندیدهاند آن را،
غضب کرده میبارد؟
آنان شادند به دیدن این نادیده برف
اما نا آگاهند به نشان 10 و انجاماش!
لرز در تب زمین را حس میکنید
که برهم میپاشد آنچه بر دوش دارد را؟!
هردم از گوشهای به گوش میرسد این پاشیدگی.

وای خدای من
خورشیدت را میبینیم که
گاه از خشم چنان میتابد
که درهم میخشکاند نباتات و آبهای احیاگر را!
گاه چنان محروم ز" نور" کرده آنان را که
منجمد شده درهم میپیچاندشان!

...
الهی یا الهی

"حجّتات را بر ما تمام میکنی ؟! "
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 – قرآن کریم - اسراء : 72
"و هر که در این[ دنیا] کور[ دل] باشد در آخرت [ هم] کور [ دل] و گمراهتر خواهد بود ."
2 – قرآن کریم – انفال : 54
" [ رفتاری] چون رفتار فرعونیان و کسانی که پیش از آنان بودند، که آیات پروردگارشان را تکذیب کردند ؛ پس ما آنان را به[ سزای] گناهانشان هلاک ، و فرعونیان را غرق کردیم و همه آنان ستمکار بودند."
3 قرآن کریم - رعد : 11
" برای او فرشتگانی است که پی در پی او را به فرمان خدا از پیش رو و پشت سرش پاسداری می کنند . در حقیقت ، خدا حال قومی را تغییر نمی دهد تا آنان حال خود را تغییر دهند. و چون خدا برای قومی آسیبی بخواهد ، هیچ برگشتی برای آن نیست ، و غیر از او حمایتگری برای آنان نخواهد بود ."
4 – قرآن کریم - اسراء : 16
" و چون بخواهیم شهری را هلاک کنیم ، خوشگذرانانش را وا می داریم تا در آن به انحراف [ و فساد] بپردازند ، و در نتیجه عذاب بر آن[ شهر] لازم گردد ، پس آن را[ یکسر] زیر و زبر کنیم ."
5- قرآن کریم– اسراء : 11
" و انسان[ همان گونه که] خیر را فرا میخواند ،[ پیشامد] بد را میخواند و انسان همواره شتابزده است ."
6 – قرآن کریم - انعام: 67
" برای هر خبری هنگام[ وقوع] است ، و به زودی خواهید دانست."
7 – قرآن کریم - انبیاء : 14
" گفتند: " ای وای بر ما ، که ما واقعا ستمگر بودیم ."
8 – قرآن کریم - مومنون : 58
" در حقیقت ، کسانی که از بیم پروردگارشان هراسانند، و کسانی که به نشانه های پروردگارشان ایمان می آورند ."
9 – قرآن کریم - فرقان : 25
" . روزی که آسمان با ابری سپید از هم میشکافد و فرشتگان نزول یابند !"
10 – قرآن کریم – بقره : 118
"... ما نشانهها[ ی خود] را برای گروهی که یقین دارند، نیک روشن گردانیدیم ."
يا اسرع الحاسبين
چو تفالهای به شدّت پرتاب در این مکان شدم.
اینجا را چه مینامند
شهر است
سرزمینی است
چیست و زکجاست اینجا؟
خفهام میسازد فضایش
جنساش از خصم است
خیابانهایش زغضب جان گرفته است
کوچههایش خشم را اندوختهاند.
خانهها را بنگرید که چو دندان برهم فشرده
خشت بر سنگ نهاده میخراشد آسمان را.
چرا چرخ در بر چرخ مینهند و
به دنبال دیگری میگردند و راضی نمیشوند.
سکههایشان را ببینید
پول سیاهی است که میاندوزند و
خوش دلاند به شمارش ارقامشان.
جنبدگانش را که آخ میبینید
در طمعشان ولع میپرورانند و
زین حرص رضایتی حاصلشان نمیشود؟
عربده و نعره میکشند
اما گویی نمیشنوند این فریادهای جگر خراش را.
هرکس جگر بیشتر ز حلقوماش در آمده
آرامش مرگبارفزونتری در هم کیشان خود ایجاد میکند.
تو گویی عاشقانههایی میشنوند و
لبخند مرگ نشان هم میدهند و
قهقهه تباهی سر میدهند.

ای داد بر من
با هر دم کینه را به درون کشیده و
نفرت را بازدم میکنم.
آخ که تیر نگاه مردهشان
میشکافد تنم را.
درختاناش همه از جنس استخوان است و
میوه ناسزا میدهند.
خورشیداش
خورشیداش را ببینید که سیاه نوری میتاباند به این جا!
رعداش
رعداش، دندان به هم میساباند و ابرها
ابرها آب دهان میاندازند بر این مکان.
چگونه بادیست که رد پایی چنین به جای میگذارد؟ 1
میوزد یا سیلی میزند؟
به ماهاش بنگرید
که ماهتابش را قیر اندود ساخته و
بر این سرزمین فرو میپاشد خود را.
....
" همه انتقام ز هم میگیرند"
فریاد میزنم!
میخواهم بخوانم نامی را امّا!
امّا بر زبانم نمیآید چرا ؟2
نمیفهمام
چگونه مکانیست اینجا؟!
واقعیّت حیات این است؟!
" عذاب است این"
یا نوازش است اینچنین؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 – قرآن کریم - ذاریات : 42
" به هر چه میوزید آن را چون خاکستر استخوان مرده میگردانید ."
2 – قرآن کریم – المومنون : 108
" می فرماید: [ بروید] در آن گم شوید و با من سخن مگویید."
یا قریب
به زیر ملحفه خیال میخزم
پنهان شدهام از نظرش !
زیرا
مخفی شده در خیالام
دلبرکم آنجاست
وای مباد که ببیند مارا!
...
تقاضای رقصاش را پاسخ داده به لفافه میرویم.
گاه چنان در هم میپیچیم
که گویی یکی بیش نئیم
اما چرا
چنان دور است که گویی
دروغی بیش نیست ؟!
گاه در چرخشها دور میشویم
که گویی بی او دیگر من نیستم!
اما
چرا او هم نیست ؟!
حیران جستجویش میکنم
اما
گویی فریبی در خیال بود و
توهمی در سراب !
...
دزدانه از ملحفه به در میآیم
که متوجه غیبتام نشود.
اما
وای بر من
این نگاه او بود که
در درون و برون این پرده خیال
" نظارهام" میکرد؟!
چطور میپنداشتم که پنهانام ؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قرآن کریم ـ طه : 7
" و اگر سخن به آواز گویی ، او نهان و نهانتر را میداند ."
هوالظاهروالباطن
رو به سوی" دل" کنم و گویماش:
زچه رو اینچنین تنگی؟
بیحوصله رو به آن سو کند.
به آن سو دویده تکرار پرسش میکنماش
آهی کشیده
دست بر چانه زده
آن سوی دگر مینگرد.
به هر سو میروم چرا رو زمن میتابد؟!
پس دنبالهي نگاهاش را جستجو میکنم
به ناکجا ختم شده.
گم در سیر نگاهاش میشوم.
وای که به کجا آمدهام؟!
چه بیکران است
عجب سکوتیست اینجا
دگر حال و هوایی دارد این مکان!
مرا بین که میپنداشتام
" دل" زمن رو برميگيرد اما
" او" را در هر سو منتظر است!
…
وای مرا ببینید که دگرگون میشوم
کاوشام را کاهشی در بر گرفته است
سکوت اینجا پرسشام را احاطه میکند
جستجویم را توقفی منقطع میسازد.
شناور در این لحظه میکندم این مکان و...
وای من
چه تنگم !
" دل"
زچه رو اینچنین تنگیم"!
آن بیکران چگونه در این تنگی جای گیرد؟!
شاید وسعتمان میبخشد که
چنین حسی را دمادم به تجربه در مییابیم.
شاید که
بر ما میآید" او"
يا " ابصرالناظرين"
خیره به آسمان ابریام که چون" دل" من گرفته است،
عجب که بعد از ظهر تابستان است!
میگویماش که: ببين چه تنهایم
پرده ابر کناری زده" نور" میتاباند بر دیدگانام!
گفتم که: غمگینام و ...
وه که به نسیمی صورتام را نوازش داده غم را زدود!
گفتماش که: مکدرم ز جفای این دوران ...
آه که خاکسترین ابرها را رنگ سپید پاشید!
گفتم که: فریادی خفه در گلو
و بغض كهنه در سينه دارم ...
آخ که به تندراش نعره و تازیانه بر زمین زد!
سرافکنده و خجل گفتم که: گنه کارم
وای من که سراپایم را غسل با باران داد!
گفتم حال چهکنم؟
آسمان صاف گشت و روشن
" دل" من نیز هم ...
یا محبوب
این خلاء چیست که تمامیام را در برگرفته؟
اما چگونه خلآئیست که اینچنین انباشته است؟
آری مالامال از اشتیاق و شورم
در شیدایی و مبهوت ز حیرانیام
در خود بیخودم و مملو از اندوهام
غرق در التهاب و در ازدهام تنهایم
مضطربم و ...
" گاهی هیچام"
حالاتم را دوست دارم
زیرا به احساسم شکل میگیرد لحظاتم.
غرق در انتظارم اما که را انتظار میکشم؟
سوزش و لرزشهای قلبم از بهر چیست؟
داغه داغم و این حرارت ز کجاست؟
میچرخم و باز نمیایستم
این چیست میچرخاند مرا ؟
چرخش خاک را دیدهاید که
به علت حضور باد سماع کرده
بالا میروند و گردٍ شوق میپراکنند؟
چونین چرخشی چون گردباد را میطلبم.
میرقصم اما نمیدانم
این کیست مرا به رقص میخواند؟
رقصیدن نی در نیستان را دیدهاید
که سر به سوی آسمان
چگونه تاب میخورند و آوای خود سر میدهند؟
هر کدام ساز خود کوک کرده آواز ز دل میخوانند و
این" اوست" که به تک تک نواها گوش میسپارد.
و من نیز اینچنین در
" هلهلهُ این شبها" و شبهای دگر
میخوانماش و میخواهماش.
به کدامین جهت رو کنم به سوی" تو"؟
به" شوق دیدارت" سر به درون میبرم که
" هیچام و هیچ!"
بیرون را مینگرم باز نمیبینمت!
و ...
" الهی"
این" تویی" که پاسخ را دادی قبل از حس نیاز.
جز" تو" چه کسی درمان میدهد قبل از آنکه دردی باشد؟
جز" تو" که، میتواند عشق بازی را با نادیده چنین رقم زند؟
جز" تو" که، چونین رقص عشقی به پا میکند؟
جز" تو" چه کسی میتواند عشق را طعمه عاشق گرداند و
چونین شهدی در دام بکارد؟
جز" تو"
تصویر عشق را از عصاره عاشق و معشوق
که، تواند قلم زند؟
این" تویی" که در همه جا و همه کس گستردهای
این" تویی" که در همه حالات بسط یافتی
این" تویی" که در همه هستی مستتری.
تنها و تنها" تو"،" خدایا"
" تو" را میخواهم و" تو" پاسخم دادهای.
آری خدایم
این" تویی" که چگونه دیدنات را به احساسام آموختی
این" تویی" که بیتابیام دادهای و آهنگ شیداییام مینوازی
این" تویی" که قلبم را هیزم عشقت قرار دادی.
نبضم به عشق" تو" میزند.
" فقط تو خدایم"
یا مقلبالقلوب
بال گشوده به پرواز در آمدهام
لذّتی ناگفتنی در بر گرفته است مرا.
وای زین خوف که بر شوقام میافزاید چرا؟
" دلم" زین ترس و زین لذّت در جا آرام نمیگیرد .
سعی میکنم اما نمیبینماش
ولی حساش میکنم
ایمان به احساسام دارم
که ندیدناش دلیل بر نبودناش نیست.
" پس هست در کنارم در درونام و احوالام"
چشم بر میبندم
نمیبینماش
اما شورم ز چه روست؟!
در ظلمت شب
چشمانام را میگشایم
نمیبینماش
اما لذّتم ز کجاست؟!
غلظت مه نیز چنان احساسی را
با چشمانی گشوده درم" احیا" میکند
نمیبینماش
ولی خوفام ز چیست؟!
در تابش نور خیره مینگرم
نمیبینماش
اما بال بهر چه میگشایم؟!
سر به آسمان گرفته
در عمقاش نگاه میکنم
نمیبینماش
به پرواز در میآوردَم
اما به کجا؟!
چرا نمیبینمات؟
آری
" تو" اسرار را مخزنی
" سّر" را کاری با کلام نیست.
" سّر" نادیدنی است و نا گفتنی
زین روست که
" تو" را نادیده میستایمات.
اما
حتما دیدهام" تو" را که چنان به وجد آمده و
به بال گشودنام، پروازم، لذّتام،
شورام، خوفام، شوقام،
به" ترس از دوری ز تو" وا میدارَدام،
دور مگردانام خدايا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قرآن کریم - انعام : 103
" چشمها او را در نمییابند و اوست که دیدگان را در مییابد، و او لطیف آگاه است."
یا لطیف
این مهم نیست که خونین جگرم
این مهم نیست که پارهست بدنم
یا مهم است، که تاول به تنم؟
یا خراشیده زپا تا به سرم؟
نه مهم نیست چه آمد به سرم
آنچه این بین مهم است برام
" دل" تف دیدهام از" عشق خدا"ست
. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توبه : 51
بگو هيچ رنجي جز آنچه خدا بر ما مقرّر كرده به ما نخواهد رسيد. او مولاي ماست و مومنان بر خدا توكّل ميكنند.
یا حقّ

شادیاش را میبینید
رهائیاش را چطور؟
بنگریداش
گاه چه جسور است و بیباک
وگاه ترسان و گریزان
گاه پایین بر زمین جست میزند و
گاه بالا بر شاخساران خیز برمیدارد.
گاه شتابان بر دشت میدود و
گاه هراسان مخفی شده بر حفرهای؟!
و...
نه
آزادیاش را به اسارت نبرید
رهائیاش را به بند مکشید
شادیاش را رنگ غم نپاشید.
سلولتان را بی صید مکنید!
سنجابک "دلم"
انتقام ز بند میگیرد و
بر قفس میکوبد خود را
بیخودیاش را بر ملا کرده
با سر به میلهها میکوبد
عقب کشیده بند بر گلو میفشارد.
چنگ بر سلول کشیده خون خود میریزد.
آری به مقصود نزدیک است و ادامه میدهد.
آخ که بیجان اندام کوچکاش نقشی بر صفحه قفس گشته
و" دلم"
در دشت و شاخساران و بر بلندا
جست میزند و
خیز بر میدارد و
بال میکشاید....
بانام تو ای عشق
مچاله و خموش در بسترم به خود میلولم که:
در میدان عشق ، به بازی فرا میخواندم!
میگویماش که:
بگذار در این پیچش رخوت خواب، ببویمات.
باز دعوت به رقصام میکند.
وای!
که با چنین بیحالیای چرا تاب مقاومتام نیست؟!
با قصد رقص، به پا میخیزاندم
رها کردهام خود را به ارادهاش،
اما با این تن؟!
باید بشویم خود را.
عطر عشق ز کجا آورم ؟!
...
ميبينيد؟
در میدانام!
وه! این چگونه حریریست که به دورم میپیچد ؟!1
وای من!
من در حریرو حریر بر من پیچیده و
حجاب بر" عشق"ام میاندازد.
پرسيدماش كه:
این حجاب از بهر چیست؟!
" تو" در منی
از که باید رو برگیرم؟!
میگویدم که:
" این حریم عشق است و حرمت به آن"
پرسیدماش که:
من" حرمت حریم" را میشناسام؟
گفت مرا:
" تویی در این حریم و در امان منی، پس ایمن پیش بیا"2
وای که دیگر بر زمین نیام و
در میدان سجاده عشق
پیچیده در حریر و
سر بر بالش مُهر نهاده،
در اعماق آسمان به سوی خود میبردم.
وای بنگرید آسمانیان بانگ میزنند که:
عطر عشق
عطر عشق!
ز آنجا به مشام میرسد
نگاهشان میکنم!
چرا به سوی من میآیند
چرا اینگونه مرا میبویند؟!
وای بر من!
این شمیم از نماز عشق است و نه از من؛ که:
خواننده و خوانده و خوانده شده" یکی" میشوند و
این عطرخوش ز" حضور آن یکی"ست
که به مشامشان میرسید
و ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 - قرآن کریم ـ اعراف - 26
" ای فرزند آدم ، به راستی که برای شما لباسی پدید آوردیم که هم عورت شما را میپوشاند و هم مایه تجمل است ؛ ولی لباس تقوا بهتر است ، این از آیات الهی است باشد که پند گیرید."
2 – قرآن کریم ـ حجر- 46
[ به آنان گویند:] به سلامت و در امن و امان به آنجا در آیید."
2 – قرآن کریم ـ دخان - 51
" بیگمان پرهیزگاران در مقامی امن هستند."
2 – قرآن کریم ـ قدر - 5
" [ این شب] تا دمیدن سپیده دم آکنده از سلامت[ و امن و امان] است."